|
اين جمعه هم گذشت بي حضور تو ناراحت نشو اگه گله ميكنم آخه دلم هواتو كرده كاش عشقمو به يك رختخواب نمي فروختي!
+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 22:36 توسط مژده آریائیان
|
غم انگيزترين لحظات زندگي را سپري مي كنم در پشت پنجره ي كوچك خاطرات... مي چكد قطره اي مي لغزد قطره اي دگر بر روي گونه ام وعشق را تداعي مي كند در ذهن لاغر يك رويا... "مژده"
+
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:11 توسط مژده آریائیان
|
مهربانم! با نامهرباني ات روزگارم راتلخ مكن امروز سررسيد عمرم را ورق زدم چيزي جز تونيافتم وجودت همچون گل خشك شده ي روي ديوار اتاق رخنه دوانده در تك تك ثانيه ها... ومن همچنان منتظرت نشسته ام همچون سيگاري كه مي سوزد وتمام خواهد شد...!
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 10:51 توسط مژده آریائیان
|
و چهره شگفت و عشق و ميل و نفرت و دردم را و چهره شگفت با آن خطوط نازك دنباله دار سست و داد زد باور كنيد من زنده نيستم او بر تمام اين همه مي لغزيد آن قدر مرده ام آه افسوس آيا شما كه صورتتان را گويي كه كودكي شايد كه اعتياد به بودن پس راست است ‚ راست كه انسان اكنون طنين جيغ كلاغان افسوس من با تمام خاطره هايم لرزيد
"فروغ"
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:15 توسط مژده آریائیان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:3 توسط مژده آریائیان
|
پشت در "گلمراد"
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 22:53 توسط مژده آریائیان
|
تازه 25 سالش تموم شده بود. تو بالكن نشسته بود به آسمون نگاه مي كرد .انگار داشت ستاره هارو مي شمرد خاطرات تلخ گذشته را مرور مي كرد با اين همه هنوز بهش فكر مي كرد نمي تونست فراموشش كنه شايد هم نمي خواست! ديگه هيچي واسش معنا نداشت از هيچي لذت نمي برد تازگيا با يكي آشنا شده بود به اصرار دوستاش . اصلن دوسش نداشت فقط باهاش بود نمي خواست كسي جاي اونو تو دلش بگيره . حتي وقتي دستشو مي گرفت هيچ حسي نداشت يعني احساسي وجود نداشت. به آدماي اطرافش نگاه مي كرد وقتي باهشون حرف مي زد همه از يه كلمه مي ترسيدن "آبرو"!! همه مي گفتن اين كارو كنيم آبرومون نره اون كارو كنيم آبرومون نره... همه خودشونو محدود مي كردن فقط به خاطر اين يه كلمه. هيچ وقت نفهميد آبرو يعني چي؟ يا چرا اين قد مهمه كه همه خودشونو محدود كنن؟؟ به ياد نداشت خودشو محدود كرده باشه اونم فقط به خاطر يك كلمه ! دلش مي خواست هنوز مثه چند سال پيش همون آدم با احساس آزاد باشه ولي نمي شد شايد هم نمي ذاشتن . ديگه خسته شده بود از اين زندگي. يه روز يه تصميمي گرفت به خودش قول داد كه ديگه از زندگي لذت ببره چه احساس باشه چه نباشه. ولي نمي تونست لذتو واسه خودش تعريف كنه از هر كي مي پرسيد يه چيزي مي گفت . فكر كرد از اوني بپرسه كه تازه باهاش آشنا شده بود آخه اون از همه بهش نزديكتر بود اونم بهش قول داد كمكش كنه تا باهم لذت ببرن. يه روز دعوتش كرد خونشون بغلش كرد صورتشو غرق در بوسه كرد ولي بي فايده بود احساس كرد كه بايد چيز جديديو تجربه كنه. حرفاي اطرافيانش تو ذهنش تداعي شد اهميتي نداد ديگه كلمات بي معنا شده بود فقط هوس بود هوس...! "مژده خرداد 87"
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:16 توسط مژده آریائیان
|
در غمي بيكران در تاريكي شب فرو مي رود ذهن آشفته ام مي انديشم به روزهاي بودن مي روم به سرزمين هاي دور سوار بر قايق حسرت... در بيشه زار خشك شده ي ذهن می جویم تورا لیکن نیست صدایی نیم نگاهی.... مانده ام تنها در میان بودها ونبودها در لابه لای خاطرات مدفون شده... "مژده" 25/1/87
+
نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 18:45 توسط مژده آریائیان
|
یکروز بلند آفتابی در آبی بیکران دریا امواج ترا به من رساندند امواج ترا بار تنها چشمان تو رنگ آب بودند آن دم که ترا در آب دیدم در غربت آن جهان بی شکل گویی که ترا بخواب دیدم از تو تا من سکوت و حیرت از من تا تو نگاه و تردید ما را می خواند مرغی از دور می خواند بباغ سبز خورشید در ما تب تند بوسه میسوخت ما تشنه خون شور بودیم در زورق آبهای لرزان بازیچه عطر و نور بودیم می زد ‚ می زد درون دریا از دلهره فرو کشیدن امواج ‚ امواج نا شکیبا در طغیان بهم رسیدن دستانت را دراز کردی چون جریان های بی سرانجام لبهایت با سلام بوسه ویران گشتند ... یک لحظه تمام آسمان را در هاله ای از بلور دیدم خود را و ترا و زندگی را در دایره های نور دیدم گویی که نسیم داغ دوزخ پیچیده میان گیسوانم چون قطره ای از طلای سوزان عشق تو چکید بر لبانم آنگاه ز دوردست دریا امواج بسوی ما خزیدند بی آنکه مرا بخویش آرند آرام ترا فرو کشیدند پنداشتم آن زمان که عطری باز از گل خوابها تراوید یا دست خیال من تنت را از مرمر آبها تراشید پنداشتم آن زمان که رازیست در زاری و هایهای دریا شاید که مرا بخویش می خواند در غربت خود خدای دریا "فروغ"
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 20:49 توسط مژده آریائیان
|
من گلی بودم در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون در شبی تاریک روییدم تشنه لب بر ساحل کارون برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز غنچه نشکفته ای می چید پیکرم فریاد زیبایی در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی که نسیم رهگذر در گوش من میگفت آفتابش رنگ شادی دیگری دارد عاقبت من بی خبر از ساحل کارون رخت بر چیدم در ره خود بس گل پژمرده را دیدم چشمهاشان چشمه خشک کویر غم تشنه یک قطره شبنم من به آنها سخت خندیدم تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید تک چراغ شهر رویا ها من در آنجا گرم و خواهشبار از زمینی سخت روییدم نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من محو شد در رنگ هر گلبرگ رنگ درد من منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار دیدگان صبح سیمین را تا بنوشم از لب خورشید نور افشان شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها نور خورشیدی زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است خوب میدانم که دیگر نیست امیدی نیست امیدی محو شد در جنگل انبوه تاریکی چون رگ نوری طنین آشنای من قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار از نگاه خسته ابری به پای من من گل پژمرده ای هستم چشمهایم چشمه خشک کویر غم تشنه یک بوسه خورشید تشنه یک قطره شبنم "فروغ"
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 21:30 توسط مژده آریائیان
|
در غروبي ابدي تنها درسكوتي جان فرسا عشق راهجي مي كرد به يادآن روز در حسرت آن لحظه آن زمان كه بازوانت تنها پناهگاه امن بود آن زمان كه آرامش موج مي زد در تلاقي دو نگاه وعشق فرمان مي داد... نگاهي خيره به دوردست همچون وسعت صداي پيانو بيداد مي كرد. وآب بود آب وديگر هيچ ! "مژده ۸۷"
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 11:4 توسط مژده آریائیان
|
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:26 توسط مژده آریائیان
|
روزهاي سكوت ، ترديد چون آب روان گذران اما پايدار ديگرچگونه مي توان پرواز كرد؟ ديگر چگونه مي توان سكوت شب راشكست؟ در ميان ظلمت شب چگونه مي توان رنگ آسمان راديد؟ صدايي آمد گنگ ومبهم كسي به دنبال چيزي دويد جستجويي بي سرانجام در تمام طول شب در ميان بودها ونبود ها درجستجوي آسمان آبي باورسپيده ي صبح چه زيبا بود آن روز آن روز كه اردك با جوجه هايش در بركه راه مي رفت! بوي علفزار مي آمد شايد هم چمنزار در ميان خاطرات ورق نخورده... بودن را فرياد كن براي لذت زندگي نه براي زنده ماندن. "مژده ۸۷"
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 14:29 توسط مژده آریائیان
|
تقدير نيست بازي كودكانه اي بيش نيست روبه رو رانگاه كن فنجاني خالي گلداني كه گلهايش را خزان زده ! نتهاي كج ومعوج به هم پيوسته ويلن در گوشه ي اتاق آرشه اي به دنبال سيم "مي" اضطرابي ناگهاني سيگاري در حال سوختن نگاهي خيره افكار ورق خورده در باور مرگ قسطي دوباره تنها شديم. "مژده ۸۷"
+
نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 12:18 توسط مژده آریائیان
|
آن تیره مردمکها آه آن صوفیان ساده خلوت نشین من در جذبه سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند دیدم که بر سراسر من موج می زند چون هرم سرخگونه آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج بارانها چون آسمانی از نفس فصلهای گرم تا بی نهایت تا آن سوی حیات گسترده بود او دیدم که در وزیدن دستانش جسمیت وجودم تحلیل می رود دیدم که قلب او با آن طنین ساحر سرگردان پیچیده در تمامی قلب من ساعت پرید پرده به همراه باد رفت او را فشرده بودم در هاله حریق می خواستم بگویم اما شگفت را انبوه سایه گستر مژگانش چون ریشه های پرده ابریشم جاری شدند از بن تاریکی در امتداد آن کشاله طولانی طلب و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود تا انتهای گمشده من دیدم که می رهم دیدم که می رهم دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد و ریخت ریخت ریخت در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار در یکدیگر گریسته بودیم در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را دیوانه وار زیسته بودیم "فروغ"
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 19:40 توسط مژده آریائیان
|
سلام به همه ی دوستان عزیز.
نوروزتان پیروز امید که سال خوبی داشته باشید. عید همگی مبارک. ممنون از گلمراد عزیز که این شعرو برام فرستاد
+
نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 23:45 توسط مژده آریائیان
|
نه چراغ چشم گرگی پیر نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه مانده دشت بیکران خلوت و خاموش زیر بارانی که ساعتهاست می بارد در شب دیوانه ی غمگین که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد در شب دیوانه ی غمگین مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر نه صدای پای اسب رهزنی تنها نه صفیر باد ولگردی نه چراغ چشم گرگی پیر "اخوان ثالث"
+
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 16:44 توسط مژده آریائیان
|
امشب بر آستان جلال تو آشفته ام ز وسوسه الهام جانم از این تلاش به تنگ آمد ای شعر ... ای الهه خون آشام دیریست کان سروده خدایی را در گوش من به مهر نمی خوانی دانم که باز تشنه خون هستی اما ... بس است این همه قربانی خوش غافلی که از سر خود خواهی با بندهات به قهر چها کردی چون مهر خویش در دلش افکندی او را ز هر چه داشت جدا کردی دردا که تا بروی تو خندیدم در رنج من نشستی و کوشیدی اشکم چو رنگ خون شقایق شد آن را بجام کردی و نوشیدی چون نام خود بپای تو افکندم افکندیم به دامن دام ننگ آه ... ای الهه کیست که میکوبد اینه امید مرا بر سنگ ؟ در عطر بوسه های گناه آلود رویای آتشین ترا دیدم همراه با نوای غمی شیرین در معبد سکوت تو رقصیدم اما... دریغ و درد که جز حسرت هرگز نبوده باده به جام من افسوس ... ای امید خزان دیده کو تاج پر شکوفه نام من ؟ از من جز این دو دیده اشک آلود آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟ ای شعر ...ای الهه خون آشام دیگر بس است ... اینهمه قربانی "فروغ"
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:43 توسط مژده آریائیان
|
سلام ۲روزه این آهنگ که از محسن چاوشی هستو گوش میدم. http://www.4shared.com/file/40545261/65fa08b0/chavoshi.html من بازخم زبونا رفیقم مرحم بزن باحرفات رو زخم عمیقم باتوام که داری به گریم می خندی کاش می شد بیای و به من دل ببندی تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم کاردل نباشی تمومه عزیزم عزیزم. ************************************************************ اندوه تنهاییپشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه میکارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجام چنین دیدی در دلم باریدی ... ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام ‚ از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشکید شعر ای شیطان افسونکار عاقبت زین خواب درد آلود جان من بیدار شد بیدار بعد از او بر هر چه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه میگشتم به دنبالش وای بر من نقش خواب بود ای خدا ... بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را؟ دیدم ای بس آفتابی را کو پیاپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من ! ای دریغا در جنوب ! افسرد بعد از او دیگر چی میجویم؟ بعد از او دیگر چه می پایم ؟ اشک سردی تا بیافشانم گور گرمی تا بیاسایم پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه میکارد "فروغ"
+
نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 21:45 توسط مژده آریائیان
|
به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم ز پایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی آشفته دارم بیا ای مرد ای موجود خودخواه بیا بگشای درهای قفس را اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را منم آن مرغ آن مرغی که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم سرود ناله شد در سینه تنگ به حسرتها سر آمد روزگارم به لبهایم مزن قفل خموشی که من باید بگویم راز خودرا به گوش مردم عالم رسانم طنین آتشین آواز خود را بیا بگشای در تا پر گشایم بسوی آسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر لبم بوسه شیرینش از تو تنم با بوی عطرآگینش از تو نگاهم با شررهای نهانش دلم با ناله خونینش از تو ولی ای مرد ای موجود خودخواه مگو ننگ است این شعر تو ننگ است بر آن شوریده حالان هیچ دانی فضای این قفس تنگ است تنگ است مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از این ننگ و گنه پیمانه ای ده بهشت و حور و آب کوثر از تو مرا در قعر دوزخ خانه ای ده کتابی خلوتی شعری سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی است چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی است شبانگاهان که مه می رقصد آرام میان آسمان گنگ و خاموش تو در خوابی و من مست هوسها تن مهتاب را گیرم در آغوش نسیم از من هزاران بوسه بگرفت هزاران بوسه بخشیدم به خورشید در آن زندان که زندانیان تو بودی شبی بنیادم از یک بوسه لرزید بدور افکن حدیث نام ای مرد که ننگم لذتی مستانه داده مرا میبخشد آن پروردگاری که شاعر را دلی دیوانه داده بیا بگشای در تا پر گشایم بسوی آسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر "فروغ"
+
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 22:50 توسط مژده آریائیان
|
|
واین منم
زنی تنها
درآستانه ی فصلی سرد
درابتدای درک هستی آلوده ی زمین
ویاس ساده وغمناك آسمان
وناتواني اين دستهاي سيماني....